|
|
|
||||
|
۱-ظهر تاسوعا
در منزل یکی از آشنایان طبق روال سالهای گذشته روضه امام حسین (ع) بر گزار است و به اصرار از من نیز دعوت کرده است . از در وارد می شوم ؛ تقریبا همه جا تاریک است ؛ یکی از فرزندان صاحبخانه دم در ایستاده است , بعد از سلام و احوالپرسی می گوید : " ببخشید ... جون فقط توی آشپزخونه جا هست " جلو تر می روم و در همان تاریکی نگاهی به جمعیت داخل حسینیه می اندازم . راست می گوید آنقدر جمعیت زیاد است که یک لحظه درمانده می شوم که آیا می توانم خودم را به آشپزخانه برسانم یا نه ؟ به هر زحمتی که هست ٬ با له کردن دست و پای چند نفر ٬ خودم را به آشپزخانه می رسانم و در جایی می نشینم . مداحان جلسه در حال خواندن اشعار تکراری هستند ٬ سعی می کنم خودم را مجبور به همراهی کنم ولی فایده ای ندارد . در همان حالت می نشینم و فقط گوش می دهم . نه حال گریه کردن دارم و نه حال سینه زدن ! کمی که به اطراف نگاه می کنم می بینم اکثر اطرافیانم مانند من هستند ... احساس می کنم چیزی بر روی سینه ام سنگینی می کند و نمی گذارد نفس بکشم ... دقایقی می گذرد نزدیک اذان ظهر است ولی انگار کسی نمی خواهد نماز ظهر روز تاسوعا را در اول وقت به جا آورد ... بلند می شوم و در گوشه ای خودم نمازم را می خوانم ....
۲- شب عاشورا این بار در منزل یکی از بهترین کسانی که می شناسم روضه امام حسین (ع) بر گزار است . کسی از من دعوت نکرده است . خودم می خواهم که بروم ... به سر کوچه که می رسم بغض گلویم را گرفته است . از در که وارد می شوم بدون اینکه بخواهم اشک هایم سرازیر می شود . این بار هم صدای مداح می آید که در حال خواندن یک شعر سنگین و پر محتوا در وصف روز عاشوراست ... جایی پیدا می کنم و می نشینم و دیگر هیچ چیز از حال خودم نمی فهمم ... فقط وقتی که عزاداری تمام می شود ٬ احساس راحتی میکنم ٬ نفس کشیدن برایم آسان شده است ... بلند می شوم و به راه می افتم که بیرون بروم . بر خلاف چند روز گذشته که احساس خستگی زیادی می کردم ٬ اینبار انرژی بیشتری دارم ٬ دلم می خواهد مسیر طولانی تا منزل را پیاده بروم . همه چیز زیباست ٬ همه چیز ... اینجا همان جایی بود که یکسال آرزوی آمدن به روضه هایش را داشتم ....
فعلا همین ... التماس دعا ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط بداية
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به همه دوستان عزيزي كه منو شرمنده كردن يا نكردن سلام عرض مي كنم
اول اعياد گذشته رو به همه تبريك مي گم دوم طبق معمول عذر خواهي مي كنم از اينكه اين يكي دو هفته در دسترس نبودم (داشتم سوغاتي مي خوردم وقت نداشتن بيام نت)!!! سوم اينكه يه تكليف خيلي بزرگ دارم كه بايد تحويلش بدم و هنوز نتونستم تمومش كنم .... و بعد از همه اينا محرم داره مياد من فقط يه آرزو دارم اينكه بتونم تو يه روضه اي شركت كنم كه مطمئنم يه آدم خوب توش پيدا ميشه مي پرسين كجا ؟ خب معلومه جايي كه تضمين شده باشه كجا ؟ خب جايي كه برگزار كننده خوبي داشته باشه كي ؟ چه كسي بهتر از ... اصلاً نمي گم ... خودتون حدس بزنين فعلا همين ... التماس دعا
+
نوشته شده در شنبه 8 بهمن1384ساعت 3:59 قبل از ظهر توسط بداية
|
|
|||||
|
|||||